تبليغاتX
قصه گو
تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری
نسبم شايد برسد

به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك"

نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

.

.

.

سهراب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:21  توسط شهرزاد  | 
مردی دیدم که هر شب در خواب می گریست بر دردهایش...

صبح که بر می خواست سبک بود و عاشق... بی آن که بداند چرا!

.

.

.

پ.ن: مثل تمام شب هایی که با آرزوی تمام شدن داستان زندگی می خوابم اما صبح با یه شور تازه بیدار

می شم...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 21:39  توسط شهرزاد  | 

 

تنهایی خود را مقدس بدار و تا زمانی که چیزی مقدس تر از نیافته ای در تنهایی خود بمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 1:36  توسط شهرزاد  | 
گاهی اوقات بعضی اتفاقا اونقدر تلخن که آدم ترجیح می ده بمیره اما اون اتفاق واقعیت نباشه...

.

افسوس که هیچ وقت این اتفاق نمی افته!

. . .

کاش مرده بودم و امروز نبودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 22:56  توسط شهرزاد  | 
-آیا لشکر یزید مسلمان نبود؟!

.

.

.

.

...

پ.ن: هر چند من اینجا از قصه ها می نویسم اما... کربلا قصه نبوده است!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 18:36  توسط شهرزاد  | 

- کاظم رو به خورشید در حال غروب ایستاده بود و گه گاهی عقب و جلو می‌رفت. دستانش را به سوی نامعلومی نشانه می‌گرفت و بالا و پایین می‌برد.

هر از چند گاهی دستش را سایه‌بان چشمانش می‌کرد و به دور دست خیره می‌شد و بعد برمی‌گشت و به کسانی که می‌دید و من نمی‌دیدم با اشاره‌ی دست می‌فهماند که به این طرف بیایید.
و مثل آفتابگردان‌های زرد دوباره رو به خورشید می‌چرخید و باز هم همان حرکات تکراری را از سر می‌گرفت؛بی آن که خسته شود.

البته چند بار هم لابه لای همان حرکات شلوار کردی خاکی رنگ و گشادش را با دست بالاتر کشید و آب بینی‌اش را هم با آستینش پاک کرد.
حاجی حضرت، پدر علی و کاظم و جعفر بود که همسایه‌ی مادربزرگم‌اند در یک آبادی کوچک که زادگاه مادرم است.
هر سه پسر او از ناتوانان ذهنی‌اند که ثمره‌ی یک ازدواج و شاید عشقی بین دو خویشاوند‌اند بی آنکه خود بخواهند.
علی که چند سال پیش وقتی من هنوز دبیرستان را تمام نکرده بودم در یک تصادف کشته شد و به قول مادر: راحت شد.
جعفر و کاظم هنوز هستند و روزها و شب‌ها در امتداد جاده‌ی بلند و پیچ در پیچ روستا راه می‌روند و می‌خندند و با کسانی که می‌بینندشان و من نمی‌بینم حرف می‌زنند.
راستی!
سهم کاظم و جعفرها از این دنیای بزرگ  بی‌در و پیکر ما چیست؟؟

 پ.ن: قصه ی همه ی ما آدما قصه ی کاظم و جعفرهاست با این تفاوت که آدما به ما نمی گن دیوونه و به اونا می گن!!!

پ.ن: کسی از دکتر کالیگاری خبری نداره؟ مدت هاست مطبشو بسته...!

                                                                                                         

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 12:16  توسط شهرزاد  | 
گاهی باد حس تنهایی ما را فریاد می زند.... بادها شاید پیامبران دل هایند.

.

.

.

روزها کش دارند و کم تحمل.

خسته ام اما دو دستی به زندگی چسبیده ام!!!

احمقانه نیست؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 12:54  توسط شهرزاد  | 
هنوز هستم...

نمی دونم چرا وقت اومدن ندارم. دلم برای کلبه ی سفیدم تنگ شده بود...

هنوز هستم... و خوب... همین!

پ.ن: خدا رو شکر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 23:57  توسط شهرزاد  | 

ماه که هندونه نیست!

اون شب ماه شده بود عینهو یه قاچ هـــــندونه؛ شکلش رو می‌گم‌ها! لامذهب مثل یه الماس زرد تـــنگ دل آسمون می درخشید! من که منم دیوونه شده بودم، سرم همش سمت آسمون بالا بود که ماه و ببینم... دور و برش پر بود از ستاره های پر نور! نمی دونم اون شب اون همه ستاره‌ی پر نور از کجـــا اومــده بود؟ تا حالا این همه ستاره دور و بر ماه ندیده بودم!                                                                                        
یه چیزی بود شبیه خوشه پروین! شایدم خوشه پروین نبود؛ یه دسته ستاره هم سمت راستش بود تو قالب یه مثلث... باقی ستاره هام که تک و توک میخ شده بودن دور و اطرافش... منظره‌ای بود که بیا و ببین! جز اون یک بار هم هیچ وقت ماه و این‌قدر زرد و پر نور ندیدم... انگاری خورشید هر چی نور قرضی به ماه داشت، اون شب ادا کرده بود.                                                                                             
دخترک خوابیده بودها، صدای اذون صبح که بلند شد از خواب پرید و رفت که وضو بگیره؛ اما... دیگه هیچ وقت برنگشت تو خونه؛ بعدش یه راست بردنش آسایشگاه!                                                            
نشست لب حوض، هی به ماه نگاه کرد؛ هی به آب؛ هی به ماه... هی به آب!                                   
می‌گفت؛ یه قاچ هندونه‌ی زرد طلایی می‌خواد... هر چی من گفتم، پدرش گفت، مادرش گفت... به خرجش نمی‌رفت که نمی‌رفت... می‌گفت که هندونه‌ی ماه و می‌خواد...! می‌گفت یکی اومده همشو گاز زده... حالام میاد بقیه‌شو می‌خوره... بایستی بجنبه!                                                                     
    من که ترس برم داشته بود پا شدم برم سمت پله‌ها؛ یهویی پامو چسبید که عمه جون ماه می‌خوام؛ هی گفتم بچه جون ماهم کجا بود؟ مگه به خرجش می‌رفت؟                                                          
مادرش با ترس دوید تو خونه و یه قاچ هندونه برداشت آورد لب حوض داد دستش؛ می‌گفت: ببین این هندونه‌ست... ماه که هندونه نیست... ماه ماهه! جاش تو آسمون! ماه و از دور می‌شه دید اما نمی‌شه لمسش کرد!                                                                                                                       
خلاصه از ما گفتن و از اون نشنیدن... همچین که ماه می رفت پایین تا غروب کنه سر و صداش بالا گرفت.   پدرش وعده می‌داد دوباره که شب بشه ماه میاد... اونم می‌گفت: می‌خوام یه خونه‌ی بلوری بسازم رو بلندترین جای دنیا که ماه رو از وقتی طلوع می‌کنه تا وقتی غروب می‌کنه ببینه!                                  
آخرش ما نفهمیدیم ماه و می‌خواست چی کار کنه؟ بخوره یا تماشا کنه... ماه بهونه‌ش بود... از من و تو بهتر دنیا رو می فهمید. همیشه بهم می‌گفت: دنیا که ارزش من و شما رو نداره عمه جون... باید چشم رو دنیایی ببندی که عشقت رو ازت می‌گیره!                                                                                   
آخه طفلی خیلی جوون بود... بیست و دو سالش که بیشتر نبود... ماه بهونه‌ش بود که دیوونگی کنه! می‌خواست تنهایی سر کنه؛ تنهای تنها.                                                                                    
اون شب تا صبح این جا نشست و از ما ماه و خواست، کنار حوض خوابش برده بود که پدرش تصمیم گرفت، ببرش دکتر. برد و دیگه هیچ وقت برنگشت.                                                                                  
من اما نفهمیدم ماه این وسط چه صیغه‌ای بود! از کجا به مغزش رسیده بود که ماه شکل هندونه‌ست، نمی‌دونم!                                                                                                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 20:52  توسط شهرزاد  | 
من نفهمیدم تو کیستی آخر؟

ای کسی که در میان خواب‌هایم بی‌صدا آواز می‌خوانی...

من تو را با هر چه که نادیدنی‌ست دوست می‌دارم!

 

پ.ن: هیچ درد بزرگی در دنیا نیست که تو به تنهایی از آن رنج بکشی... هستند کسانی که درد مشترکی با تو دارند؛ بی‌شک تو آن ها یا آن ها تو را نیافته‌اند....!                                                                         

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 19:48  توسط شهرزاد  | 

بعضی از آدما بوی پیاز می‌دن؛ اونم سر صبح که ممکن هر بوی خوشی هم حالت رو بد کنه... بعضی هام بوی خمیر دندون و کره می‌دن...!
بعضی روزا آدما دیوونه می‌شن و به مسائل بدیهی طور عجیبی نگاه می‌کنن.
به این که چرا انسان‌ها به دو دسته تقسیم شدن... زن‌ها و مردها!!!
دنبال جوابای کلیشه‌ای هم نیستم... بقای نسل مسخره‌ترین جواب...
خب خدایی که آدمو آفریده می‌تونسته واسه ازدیاد نسلش راه دیگه‌ای پیدا کنه... مثل تکثیر تک سلولی‌ها.
.
.
.
اصلا چرا زنا و مردا رو هر جایی تفکیک می‌کنن و زنا خودشونو از مردا قایم می‌کنن و اگه مردی چند لحظه بهشون خیره شه احساس ناامنی می‌کنن؟
چرا؟
.
.
.
چرا ما مثل حیوونا نیستیم که اول بهار جفت گیری کنیم و بعد رها باشیم...؟ یا مثل انسانای اولیه بعد از رفع غریزه بریم پی کارمون؟؟؟
.
چرا باید این همه موی بلندو رو سرمون تحمل کنیم اونم بعضی روزای داغ تابستون؟ چرا مث گوسفندا اول فصل گرما موهامون و از ته قیچی نمی کنیم و توی زمستون دوباره...
آدمی به رنج زنده‌س!!!

یاد شعر شاملو افتادم:
کوه با نخستین سنگ آغاز می‌شود و انسان با نخستین درد (همین بود دیگه؟؟)

...
و آخر همه این فکرای احمقانه‌س که آدم به این شک می‌کنه که نکنه این بوی پیاز و کره و خمیردندون و همه ی بوهای بد از خودشه... آخه مگه می‌شه که همه با هم یه بو بدن!!!

 

پ.ن:از ساعت متنفرم این اختراع غریب بشر که مدام جای خالی حضورت را به رخ دلتنگیهایم میکشد...!

برای کسی که ندارمش.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 20:23  توسط شهرزاد  | 

یه مرد سی و چن ساله س...
اولای پاییز خیلی می دیدمش وقتی سر صبح می خواستم برم کلاس.
سوار اتوبوس که می شدم معمولا کنار پنجره ایستاده بود؛ حتی اگه همه‌ی صندلی‌ها خالی بودن...
نگاش که به نگام می افتاد یخ می زدم راستش کمی می ترسیدم.
قدش نسبتا بلنده... شونه‌هاش یک کمی به جلوخم شدن... چشاش تا جایی که ممکنه بازه و ابروهای پرپشت و بلندی داره...فکش هم کمی جلوء و دندونای بزرگی هم داره در کل چهره ش جزو چهره‌های نامتعادله.
وقتی که نگاش بهم نبود و جرئت می کردم نگاش کنم متوجه شدم که مثل بیمارایی که ام-اس دارن هر از گاهی چند سانتی به هوا پرت می شه و برای این که تعادلش رو حفظ کنه مدام دستش به میله‌ی جلوی در اتوبوسه.
اما چیزی که توجه منو جلب کرد که هرگز از یادم نره این بود که یه آرامش و شوریدگی عجیبی داره و حسی بهم می ده که هزار تا آدم خوش چهره و زیبا نمی تونن بهم بدن... حس زندگی!

منو یاد آدمایی می ندازه که قبل از یه بیماری روحی و جسمی سخت یه آدم موفق بودن و حالا فقط برای این که به زندگی برگردن میان و خودشونو بین آدما جا می دن...

همیشه وقتی یه عده پسر جوون تو اتوبوس سمت خانوما زل می زدن می‌اومدو سد راه دیدنشون می‌شد مثل روزایی که هنوز مردایی بودن که غیرت و فراموش نکرده بودن...!
...
دیروز که دوباره توی اتوبوس امام خمینی- ولیعصر دیدمش همون حس نوستالژیک سراغم اومد... و اینبار بدون ترس بهش نگاه کردم... حرکات اضافی بدنش از قبل خیلی کمتر شده بودن و اون با تمام توجه به جفت صندلی کناری من زل زده بود... خط نگاهش رو که دنبال کردم رسیدم به یه پسر بچه که به مادرش لم داده بود... و لبخند مرد رو دیدم که به طرز عجیبی تکرار می شد... طوری که همه‌ی دندونای مسواک نزدش یهو دیده می شدو بعد لبخندش به سرعت محو می شد!
من دیروز حس کردم که انسان می‌تونه بی‌دلیل به یه آدم که نمی‌شناسه احساس نزدیکی کنه و بی‌دلیل به آدمایی که بهش نزدیکن احساسی نداشته باشه... فقط کافیه یه حس؛ یه نگاه؛ یه رفتارآشنا ببینی که سال‌هاست داری دنبالش می‌گردی و توی آدمکایی که به ظاهر سالمن پیدا نکردی...!!!
فرقی نداره اون آدم زن یا مرده، دست یا پا داره یا نه؛ می‌بینه و می‌شنوه یا نه؛ فقط و فقط کافیه که انسانیتش رو تو این هرج و مرج گم نکرده باشه... همین!

پ.ن: این مرد جزو معدود آدمایی که اگه یه روز بفهمم دیگه تو دنیا نیس براش گریه می‌کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 16:19  توسط شهرزاد  | 

خداوند عاشق است!

این وظیفه هر روزش بود. می بایست تمام فعالیت های ریز و درشت را برای مدیر بازگو می کرد. تا این کار را نمی کرد اجازه ی خروج از محل کار را نداشت. گاهی زیر لب دشنامی هم نثار این قوانین می کرد. تنها او و عده ی اندک دیگری مشمول این قانون بودند؛ شخص مدیر این قانون را وضع کرده بود!                                                                                                         
هیچ وقت طی سال های گذشته، دلیل این کارش  را نفهمیده بود؛ این موضوع با ارائه ی یک برگه گزارش هم قابل حل بود؛ اما چرا آن گونه...؟                                                                    
مدیر، مرد کم صحبتی بود. آرام و متین؛ گاه برابر حرف هایش تنها لبخند می زد؛ و گاه با حرکت سر صحبت هایش را تصدیق می کرد و گاه هم در دفتر رو به رویش چیزهایی هایی یادداشت می کرد که زن گمان می کرد به حقوق و ترفیع درجه و... مربوط باشد.                                            
سال ها گذشت و زن به بیماری سختی مبتلا شد؛ فرزندان و حتی همسرش وقتی برای گذراندن با او در بیمارستان نداشتند و او به تنهایی چند روز را گذراند. تا این که یک روز عصر مدیر شرکت با دست گل بزرگی وارد شد و گفت: سلام؛ ببخش که از بیماری ات بی خبر بودم، برای همین تا به حال به دیدنت نیامده ام. گمان می کردم سرت شلوغ است که قرار آخر ساعت را فراموش کرده ای!                                                                                                    
و زن لبخند زد و گاه در تصدیق حرف های مدیر سری جنباند. مدیر با دفتری آمده بود که هر روز هنگام حرف های زن در آن چیزهایی یادداشت می کرد. زن فهمید که آن یادداشت ها برای ترفیع نبوده است، بلکه مدیرش با اشتیاق تمام صحبت های جالب و بکرش را ثبت کرده است و حالا برای یادآوری و خوشحال کردن او برایش آورده تا با هم بخوانند.                                      
او تازه می فهمید که رابطه اجباری آخر ساعت کار  اداری یک رابطه دوستانه عمیق است که او هیچگاه درکش نکرده بود. مدیرش از این طریق می خواست با او باشد و از حرف هایش استفاده کند؛ هر روز و در آخر یک روز کاری خسته کننده و پر تجربه!
او می خواست زن فرصتی برای ابراز آن چه او را خشنود کرده بود و آن چه آزارش داده، داشته باشد تا از آن طریق مشکلاتش را رفع کند!                                                                                                                       


آری! رابطه بسیاری از ما با خدا این گونه است!                                                               
خداوند عاشق ماست اما ما عبادت را اجبار می دانیم. غافل از این که خدا دوست دارد صدا و حرف های هر روز ما را بشنود، دفترش برای حسابرسی نیست برای یادآوری آن چه که بودیم است.                                                                                                                    


راستی آیا تا از این دنیا نرویم این موضوع را نخواهیم فهمید؛ تا خداوند خود به ملاقات ما نیاید؟!   
                                                     

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 15:25  توسط شهرزاد  | 

شهرزاد نیستم، یعنی هیچ وقت شهرزاد نبود‌م؛ اما می خوام که باشم.

همیشه فکر می کردم اون‌قدر شجاع هستم که هر حرفی که به ذهنم می رسه رو به اسم خودم ثبت کنم.
اما هر چی بیشتر می گذره بیشتر معنی حرف دکتر شریعتی رو درک می کنم...
- سرمایه‌ی هر دل حرف‌هایی‌ست که برای نگفتن دارد!!!

من به اندازه‌ی تمام روزهایی که زندگی کردم حرف برای گفتن دارم؛ به اندازه‌ی همه‌ی حرف‌هایی که آدما نگفتن...
اما وقتی توی یه وبلاگی با اسمی می‌نویسی که مامان و بابات انتخاب کردن یه خورده مؤذبی!
از این که حرفی نزنی که شأن خونواده‌ت و اسم و رسم خودت رو زیر سؤال ببره... و من فکر می کردم جرأتش رو دارم که خود خودم باشم... ولی می‌بینم که ندارم... و دوست دارم که جای شجاعت؛ سرمایه (حرف‌هایی برای نگفتن) داشته باشم.
دوس دارم بدون ترس هر حرفی که به ذهنم می رسه بگم... دوس دارم از دردهایی بگم که هرگز به کسی نگفتم؛ دوس دارم خودم باشم؛ همون خودی که تا به حال هیچکی ندیده... حتی بهترین دوستام... حتی مامان!
همون خودی که جز خدا کسی نشناختش... خودی که من اسمش رو می‌ذارم شهرزاد...
امروز... روز عید غدیر... عید ولایت... روز اسم گذاری منه... و چه روز مبارکی...!

پ.ن: یاد یه جمله از دعای کمیل افتادم: چه نیکی‌ها که از من، سر زبان‌ها انداختی و من لایقش نبودم!
راسی راسی من اون قدری که همه فکر می‌کنن خوب نیستم... من تا خوبی هنوز؛ بی‌نهایت راه دارم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 22:1  توسط شهرزاد  |