سنگ تیره - زحمت انگشتانت
می درخشد نور
از الماس ...
ازشانه دل تنگی بالامیروم
جقه ء سرخ افق را دنبال می کنم
برنگ آتش است و خون
به اخگر خاموشی می رسم
شعرهایم را آویزانش می کنم
به شکل سمندری در می آیند
تلخ باآواهای نهان از ناامیدی
نمی سوزند در آتش جقه سرخ افق...
آب
دوست ندارد بالا نشینی
سرازیر می شود
آستانه سالی نو
می شوید باران٫دختر بهار
گرد و غبار سال گذشته را
جیغ ٫دزدگیر ماشین
می دود چتر و مردی
تگرگ ٫به دنبالشان
....
خورشید ابری به سر بسته
فال کف گلها را می گیرد
قایقران با دو پارو
عرق ریزان ٫بال بال میزند..
در خاطر میماند
شکفتن گلی در سحرگاه
که دیروز نبوده است ...
همچون تو و شعر
که همچون پروانه ای گریزپا
ذهن خسته ام را می کشانید
درقفسی آویز بر در انتظار
ایکاش شعر من
بر شعر تو بوسه میزد
وواژه هایت را گلوبندی می ساخت
بر گردن نحیف تقدیرم
در خاطر میماند جوانه امید تو در سحرگاه
بعد از شبی مغموم ...
چوپان٬ ماتزده به برق ماشین
من٬ حیران آرامش او
در کوهساران...